خانه دوستی ما
گیلانمان تا داغ عزیزی را فرموش نکرده داغ دیگری به دلش نشست........پس آخر کجائی ای بهار گیلان...چرا دیگر گیلان همیشه بهارنیست......
هنوز صدای استاد در گوشم می پیچد.....
دوباره آسیمانه دیل پور آبو
سیه ابرانه جیر مهتاب کورابو
ستاره دونه دونه رو بیگیفته
عجب ایمشب بساط غم جورابو...
استاد عجب بساط غمی به پا کردی.... و امیر عزیز مادر برگ گلت را حیران و رهای نازنینت را برای ابد چشم به راه خود کردی.....
«جایگاهتان همیشه سبز و مهرتان را به مهد جان و دل می پروریم»
تمام گامهای مانده اش با من...
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رهاکن غیر من را، آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را. بجو مارا، تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.
این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیردنور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد
آمد از ره فصل زیبای بهار
نوبهاران خنده زد بر سبزه زار
عید نوروزی رسید از آسمان
از سفر آمد پرستو نغمه خوان
باز شد چشم بنفشه بر بهار
زرد و نیلی در کنار چشمه سار
بخت اگر خواب است بیدارش کنید
عاشقانه باز دیدارش کنید
آمده نوروز در ایران زمین
خاک ما شد رشک فردوس برین
بوی نارنج و ترنج و عطر بید
می توان از تربت حافظ شنید
باز شد چشم بهاران بر خزر
شد صدف ها خانه در و گهر
دشت ارژن باز هم بیدار شد
از شقایق دامنش گلنار شد
قاصدک آمد که مهمان آمده
بوی نرگس های ایران آمده
خاک من ای قبله گاه عاشقان
نوبهارانت همیشه جاودان
رود هایت پر خروش و بی قرار
کوه هایت سر بلند و استوار
بند بند ما همه از خاک توست
تار و پود ما ز خاک پاک توست
هموطن آمد دوباره نوبهار
شد سراسر خاک ایران لاله زار
شد فلک از باد نوروزی جوان
باز کرده چتری از گل ارغوان
آسمان برداشت زیر ابروی عشق
پر شده دنیا ز عطر و بوی عشق
بخت اگر خواب است بیدارش کنید
عاشقانه باز دیدارش کنید
نو بهاران خنده زد بر کوهسار
پونه زاران شد کنار چشمه سار
قطره شبنم به برگ گل چکید
شانه زد باد بهاران زلف بید
دامن ایران ز گل سرشار شد
ای عزیزان موقع دیدار شد
بعد از این هر روز بهتر روز ما
جاودانه تا ابد نوروز ما
خون پاک عاشقی در جان ماست
ریشه این عشق در ایران ماست
هموطن نوروز تو پیروز باد
ای وطن هر روز تو نوروز باد
*******************************************
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست تا بر سرش بود چو توئی سایه خدا
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک مــــانند آستــــان درت مأمن رضـــا
بر توست پاس خاطـر بیچارگـان و شکـر بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا
یـا رب ز باد فتنـه نگهـدار خـاک پـارس چندانکه خاک را بود و باد را بقا
(استاد سخن ، سعدی شیرازی)
ایران عزیزم نوروز تو پیروز و هر روزتو نوروز باد........
هموطن آریایی من نوروز برتو خجسته باد.........
روز شکفتن بر همگان مبارک باد
مهر تمام شد اما مهرمان به دوستان همچنان به قوت خود باقیست....
نام زیبای ماه مهر همگام با آغاز بهار علم و در پناهگاه گرم کانون های علمی همواره اشتیاق وصف ناپذیری را در نیمه دوم سال برایمان زنده می کند... واین چه امتیاز زیباییست که نیمه دوم سال با انرژی و امیدواری مسیر باقی مانده تا انتها را می پیماید...
مهر کلام دل نشینی است...طنین دلنوارش به عمق جان می نشیند و روح را صیقل می دهد...
مهر خورشید است که در آغاز پاییز به دلهامان می تابد تا رنگ خزان رنگ به رنگمان نکند
مهر ماه فرمانروایی دستان گرم دانش است تا بهار علممان را باصدای خش خش برگهای پاییز خدشه دار نکند....
و مهر جاودانه رمز آفرینش است...همان که از گل انسان چکید و دل انسان شد...
مهر گذشت اما مهربانی همواره می تواند حاکم دلهای ما باشد... دلها که یگانه سرزمینی است که بی هیچ سند مالکیتی ما مالک انکار ناپذیر آن هستیم...
یادمان باشد وقتی با مهر وداع می کنیم میثاق مهربانی را در دلهایمان تجدید کنیم...
دلهایتان سرشار از مهر.....
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
چارلی چاپلین
ما براي پرسيدن نام گلي ناشناس
چه سفر ها کرده ايم
چه سفر ها کرده ايم
ما براي بوسيدن خاک سر قله ها
چه خطرها کرده ايم
چه خطرها کرده ايم
ما براي آنکه ايران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ايم
رنج دوران برده ايم
ما براي آنکه ايران گوهري تابان شود
خون دل ها خورده ايم
خون دل ها خورده ايم
ما براي بوييدن بوي گل نسترن
چه سفر ها کرده ايم
چه سفر ها کرده ايم
ما براي نوشيدن شورابه هاي کوير
چه خطرها کرده ايم
چه خطرها کرده ايم
ما براي خواندن اين قصه عشق به خاک
رنج دوران برده ايم
رنج دوران برده ايم
ما براي جاودانه ماندن اين عشق پاک
خون دل ها خورده ايم
خون دل ها خورده ايم
(نادر ابراهیمی)
روزگاری پر اشک... لحظاتی پردرد.... نفسها زندانی محبس سینه هایی پر فریاد...
همه رنج و همه درد... همه اشک و همه آه....
و همه جزیی بزرگ از کل زندگی کوتاه آنان که در پی عشق رفتند...
آنان که نگذاشتند انسان سرگردان کوچه ها و انسانیت گم در لابه لای خاموش و سرد کتابها باشد...
آغاز ماه مهر.. ماه مهربانان سوخته در راه علم... ماه مهربانی خورشید علم آموزان... برای مایادآور تعهد و وظیفه بوسیدن دست مهربان باغبانان عرصه ی پاک علم می شود...آنان که با قلب پر مهرشان صادقانه در کلاس های درس عشق را با علم توام کرده و به جانمان ریختند...و آنان که برای - پرسیدن نام گلی ناشناس - جان بر ره علم نهادند تا جانمایه شان مشعل راهنمای ما در عرصه علم باشد....و ما امروز به پاسداشت رنجشان که گنج درونمان را برایمان آشکار ساخته با احترام سر به خاک پاک وجودشان می نهیم و روح همیشه جاودان.. همیشه پیروز... و همواره زنده شان را می ستاییم.
صد افسوس که صد چندان اند مهر ماه هایی که چشم انتظار قدوم اساتید محبوبشان برای آغاز مهر اند اما... جای او خالی است... او رفته است تا نزد عشق ابدی مشق پاک عشق بیاموزد....
چه بسیار صندلی هایی که مجلس انسانهای سبکبال سنگین علمی بودند که امروز دسته گلی را در آغوش می کشند که شاید ذره ای از خلا نبود زیبا گلان عالم را التیام بخشد....آن ها که گلهایی بودند از جنس شقایق... با داغ عشق در قلبشان که تاب درد عشق نیاورد... آرام آرام خم شد ... شکست... و خون سرخ عشق آرام چکید...
پروردگار مهربان را... او که عادل مطلق خالق مطلق و قادر مطلق است را به مقدساتمان قسم می دهیم به حرمت -خون دلهای پاک- عزیزانمان که صفحات قلوبمان را به سرخی عشق الهی مزین داشته وطن پاک و همیشه جاودان مان را و عزیزان نیکو سرشت خاک پاکمان را همواره در سایه لطف خود سرفراز... برقرار و جاودان نگه دارد.
چرا که ما....
براي آنکه ايران گوهري تابان شود
خون دل ها خورده ايم .....
پرنده بر شانه ی انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:
- اما من درخت نیستم تونمیتوانی روی شانه ی من آشیانه بسازی
پرنده گفت:
- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب میدانم.اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه میگیرم.
انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود
پرنده گفت:
- راستی،چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید ،اما باز هم خندید
پرنده گفت:
- نمیدانی تو آسمان چقدر جای تو خالی ست
انسان دیگر نخندید.
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد میاورد که نمیدانست چیست.
شاید یک آبی دور.
یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت:
- غیر از تو ،پرنده های دیگری را هم میشناسم که پرزدن را یادشان رفته است .درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش میشود.
پرنده این را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش،آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
ان وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:
- یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم ،بالهایت را کجا گذاشتی؟
انسان دست برشانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.....
خانم عرفان نظر آهاری
گنبد زرد رضا
بوی گل، بوی گلاب
می رسد از همه جا
مثل یک خورشید است
می درخشد از دور
شده از این خورشید
شهر مشهد پر نور
چشمها خیره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پیر و جوان
یا رضا یا رضاست
ای خدا کاش که من
یک کبوتر بودم
روی این گنبد زرد
شاد می آسودم
می زدم بال و پری
دور تا دور حرم
از دلم پر می زد
ماتم و غصه و غم
(شکوه قاسم نیا)
یا رضا........
حتی کبوتر حرم تو هم نیستم...
ای امام معصوم من.... ای مهمان همیشگی دل تنهای من..... تورا با همان طنین همیشگی قلبم صدا می زنم .... امشب...آخرین جمعه ماه مبارک رمضان.....
این رمضان نیز می رود و من با چشمانی که از دیدنت محرومند به بدرقه اش می نشینم...
کیلومترها راه از شهر من تا شهر توست ......اما از قلب من به گوشه حرم تو فقط پلک زدنی فاصله است.....
یاد گروه سرود مدرسه به خیر امام عزیز من....یادش به خیر.....
یادته می گفتم ....." دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی من تو رو نگاه کنم تو هم منو صدا کنی..." من همون دختر کوچولو ام که این بار سرود رو با سکوت پرفریادش برای تو می خونه... من همونم...
امام رضا قربون نگاهت بشم میدونم که اگه بادلم نگات کنم تو هم به من نگاه می کنی...
امام رضا زیارت جدت رفتم دلم عاشق شد....دلم ویران شد.....قربون خاک بقی...خاکش طلاست مثل گنبد تو مثل نگاه تو....خاک پاتم مولا ...اگه لایق بدونی....
امشب جدت دلم رو برد مدینه اما چشمم گنبد تو رو می بینه... آخه آقاجون چشم من کجا و عظمت شماها کجا....
آقا جون امشب که مهمون دل من شدی بگو میزبان خوبی بودم آقا؟...آخه من کی باشم که لایق میزبانی تو باشم آقا ..من خاک پاتم....
امشب آقا جون یاد تو و جدت دلمو پر از امید و اشتیاق کرد ... امید دوباره دیدنتون ....نمیدونم جدت کی می طلبه اما " امروز منم چو حلقه بردر " انقدر درش رو میزنم تا منو بی جواب نذاره ... آقا جون تو این شب عزیز قسمت میدم که عاشقان رو بیش از این چشم انتظار نذاری
اونا که عاشقن برن خانه خدا....
اونا که دلشون میزنه واسه کربلا....
اونا که دلشون فریاد میزنه رضا رضا...

مادر موسی چو موسی را به نیل
در فکند از گفته رب جلیل
خود زساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بی گناه
گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت به یاد
آب خاکت را دهد ناگه به باد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است
پرده شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی
در تو تنها عشق و مهر مادری است
شیوه ما عدل وبنده پروری است
نیست بازی کار حق خود را مباز
آنچه بردیم از تو باز آریم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه اش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان می کنند
آنچه می گوییم ما آن می کنند
ما به دریا حکم طوفان می دهیم
ما به سیل و موج فرمان می دهیم
نسبت نسیان به ذات حق مده
بارکفراست این به دوش خود منه
به که برگردی به ما بسپاریش
کی تو از ما دوست تر میداریش
نقش هستی نقشی از ایوان ماست
خاک و باد وآب سرگردان ماست
قطره ای کز جویباری می رود
از پی انجام کاری می رود
ما بسی گم گشته باز آورده ایم
مابسی بی توشه را پرورده ایم
میهمان ماست هر کس بی نواست
آشنا با ماست چون بی آشناست
ما بخوانیم ارچه ما را رد کنند
عیب پوشی ها کنیم ار بد کنند
سوزن ما دوخت هر جا هرچه دوخت
ز آتش ما سوخت هر شمعی که سوخت
کشتی ز آسیب موجی هولناک
رفت وقتی سوی غرقاب هلاک
تند بادی کرد سیرش را تباه
روزگار اهل کشتی شد سیاه
طاقتی در لنگر و سکان نماند
قوتی در دست کشتیبان نماند
ناخدایان را کیاست اندکی است
نا خدای کشتی امکان یکی است
بند ها را تا و پود از هم گسیخت
موج از هر جا که راهی یافت ریخت
هر چه بود از مال ومردم آب برد
زان گروه رفته طفلی ماند خرد
طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت
بحر را چون دامن مادر گرفت
موجش اول وهله چون طومار کرد
تند باد اندیشه ی پیکار کرد
بحر را گفتم دگر طوفان مکن
این بنای شوق را ویران مکن
در میان مستمندان فرق نیست
این غریق خرد بهر غرق نیست
صخره را گفتم مکن با او ستیز
قطره را گفتم بدان جانب مریز
امر دادم باد را کان شیر خوار
گیرد از دریا گذارد در کنار
سنگ را گفتم به زیرش نرم شو
برف را گفتم که آب گرم شو
صبح را گفتم به رویش خنده کن
نور را گفتم دلش را زنده کن
لاله را گفتم که نزدیکش به روی
ژاله را گفتم که رخسارش بشوی
خار را گفتم که خلخالش مکن
مار را گفتم که طفلک را مزن
رنج را گفتم که صبرش اندک است
اشک را گفتم مکاهش کودک است
گرگ را گفتم تن خردش مدر
دزد را گفتم گلو بندش مبر
بخت را گفتم جهانداریش ده
هوش را گفتم که هشیاریش ده
تیرگی ها را نمودم روشنی
ترسها را جمله کردم ایمنی
ایمنی دیدند و نا ایمن شدند
دوستی کردم مرا دشمن شدند
کارها کردند اما پست و زشت
ساختند آیینه ها اما ز خشت
تا که خود بشناختند از راه چاه
چا ه ها کندند مردم را به راه
روشنی ها خواستند اما ز دود
قصر ها افراشتند اما به رود
قصه ها گفتند بی اصل و اساس
دزد ها بگماشتند از بهر پاس
جام ها لبریز کردند از فساد
رشته رشتند در دوک عناد
درس ها خواندند اما درس عار
اسب ها راندند اما بی فسار
دیو ها کردند دربان و وکیل
در چه محضر؟ محضر حی جلیل
سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک
در چه معبد ؟ معبد یزدان پاک
رهنمون گشتند در تیه ضلال
توشه ها بردند از وزر و وبال
از تنور خود پسندی شد بلند
شعله کردارهای نا پسند
وا رهاندیم آن غریق بی نوا
تا رهید از مرگ شد صید هوی
آخر آن نور تجلی دور شد
آن یتیم بی گنه نمرود شد
رزمجویی کرد با چون من کسی
خواست یاری از عقاب و کرکسی
کردمش با مهربانی ها بزرگ
شد بزرگ و تیره دل تر شد ز گرگ
برق عجب آتش بسی افروخته
وز شراری خانمان ها سوخته
خواست تا لاف خداوندی زند
برج و باروی خدا را بشکند
رای بد زد گشت پست و تیره رای
سرکشی کرد و فکندیمش ز پای
پشه ای را حکم فرمودم که خیز
خاکش اندر دیده ی خودبین بریز
تا نماند باد عجبش در دماغ
تیرگی را نام نگذارد چراغ
ما که دشمن را چنین می پروریم
دوستان را از نظر چون می بریم ؟
آن که با نمرود این احسان کند
ظلم کی با موسی عمران کند
این سخن پروین نه از روی هوی است
هر کجا نوری است ز انوار خداست
پروین اعتصامی
اسم این پست بدون شرح است.....................
چرا که خود حق مطلب را به صراحت و به حد اکمل بیان نموده است.............
یا حق
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد
یادش به خیر وقتی دبیرستانی بودم یک روز یکی از معلمانم سر کلاس گفت : "وقت اذان درهای آسمون باز میشه پس تا میتونین وقت اذان دعا کنید......"
دعا کنیم.............بله دعا...
یعنی خدامون رو صدا کنیم. بگیم خدایا دستامونو بگیر...خدایا ما رو به اون راهی که درسته هدایت کن...یا به قول پیر هرات " ما را آن ده که آن به و مگذار ما را به که و مه ".
چقدر قشنگ گفت که مگذار ما را به که و مه..... آره خدایا هیچ و قت ما رو محتاج کسی نکن.
خدایا کمکمون کن که فقط در وقت نیاز و گرفتاری به یادت نیفتیم بلکه همیشه به بهترین نحو تو رو تسبیح بگیم و همیشه ایمانمون ثابت بمونه .....
خدایا یا میدونم که در تمام مراحل زندگی همیشه برامون خیر میخوای کمک کن که از امتحانای تو سربلند بیرون بیایم....
خدایا در این روزها و شبهای پاک و پرفیض رمضانت به ما توانایی بده که اونجور که شایسته است به دستوراتت عمل کنیم....
خدایا ما رو از شر شیطانهای زمینی ات حفظ کن..... خدایا نگذار که دل سیاه اونها ما رو هم مبتلا کنه...
خدایا میدونم که مسافرم.... کمک کن در طول سفرم همسفر خوبی برای سایر آفریده هات باشم...خدایا اگر برسه اون روزی که من در این سفر کوتاه به خاطر دنیا دل ببازم اون روز نفسم رو از من بگیر
معبودا همیشه ما رو به صبر دعوت کردی "ان الله مع الصابرین"... کمک کن که در برابر سختی ها صبور باشیم....
مهربان خدایا...یقین می دانم عدالت تو بر احوال همه جاری خواهد شد و تو از نیت قلبی ما آگاهی..
خدایا دلهای ما رو از کینه از دشمنی از بخل و زبانمون رو از اینکه به دروغ و تهمت و افترا آلوده بشه حفظ کن...
خدایا کمک کن که از دیگران را حت بگذریم تا تو نیز آسان از ما بگذری....
خدایا پیر هرات چه زیبا با تو مناجات میکند:
"الهی! گفتی کریمم امید برآن تمام است. چون کرم تو در میان است نا امیدی حرام است."
"الهی! توفیق ده تا در دین استوار شویم. عقبی ده تا از دنیا بیزار شویم. بر راه دار تا سرگردان نشویم."
"الهی! ظاهری داریم شوریده. باطنی داریم در خواب. سینه ای داریم پر آتش. دیده ای داریم پر آب. گاه در آتش سینه می سوزیم و گاه از آب چشم غرقاب."
زیباست که در این اوقات سبز و ابریشمی تو دعامون برای همه همسفرهامون دعا کنیم
التماس دعا
| Design By : Pichak |


